الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
والا پیامدار محمد...
گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند
بر پا و استوار...
انگاه تمثیل وار کشیدی عبای وحدت بر سر پاکان روزگار
والا پیام دار محمد.
در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا ....
دیرینه،ای محمد ...
...جا هست بیش و کم آزاده را که تیغ کشیدست بر ستم...
سیاوش کسرایی
+ نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 4:39  توسط سعيد
|
یکصدمین سالگرد امضای فرمان مشروطه
بهانه ای شد تا یادی کنیم از هنرمند
مشروطه خواه ، محمد غفاری ملقب به
کمال الملک که چند روز دیگر ( ۲۷ مرداد )
سالروز درگذشت این بزرگمرد است .
گرچه شاهان قاجار كوشيدند هنرمندان زمان خود را به خدمت بگيرند اما ماهيت هنر كه نشأت گرفته از خلاقيت و لطافت روح انسانى است با ماهيت استبداد و زورگويى همخوانى ندارد. از اين رو رنج هاى هنرمندان اين دوره، فضاى اجتماعى و فرهنگى آن دوران را باز نمايى مى كند. استاد كمال الملك از برجسته ترين هنرمندانى است كه دوره قبل و بعد از مشروطيت را درك كرده است. استاد در اولين سال هاى سلطنت ناصرالدين شاه متولد شد. تولدش را سال ۱۲۶۴ ه.ق گفته اند. مادرش «حاجيه مريم خانم» وى را حامله بود كه راهى تهران شدند و او در تهران به دنيا آمد. بعد از سه ماه به كاشان بازگشتند و كودكى را در دهى نزديك كاشان موسوم به كله كه در هفت فرسخى كاشان است گذراند. كاشان چند طايفه داشت كه مهمترين آنان غفارى ، شيبانى، ضرابى و... بودند. محمد غفارى فرزند ميرزا بزرگ كاشانى بود. پدربزرگ محمد سه پسر داشت كه هر سه بر نقاشى مشغول بودند: ۱- عموى محمد همان ميرزا ابوالحسن خان صنيع الملك بود كه در روزنامه خود به شرح حال و تصاوير رجال مى پرداخت. ۲- عموى ديگر در جوانى درگذشته بود. ۳- پدر محمد در خدمت محمدشاه و سپس ناصرالدين شاه نقاشى مى كرد. در سن ۱۲سالگى محمد را به تهران نزد دايى اش «آقا ميرزا على خان مجيرالدوله» فرستادند تا به مدرسه دارالفنون برود. پس از دو سال، سالى ۲۰ تومان مواجب بر او مقرر گشت اما محمد علاقه وافرى به ادامه تحصيل داشت و نشان نقره علمى را دريافت كرد. وى ۸ سال در دارالفنون مشغول تحصيل بود كه شاه او را خواست. ۲۰ سال بيشتر نداشت كه چهره عليقلى ميرزا اعتضادالسلطنه وزير سابق علوم «فرهنگ» را تصوير كرد. ناصرالدين شاه از آن همه هنر و شباهت به وجد آمد. از معلم نقاشى مدرسه ميرزاعلى اكبرخان مزين الدوله سراغ نقاش را گرفته بود و او هم ميرزا محمد غفارى را معرفى كرده بود. از آن پس به وى مواجبى دادند و بى درنگ در «عمارت بادگير» شمس العماره وى را اطاقى دادند و شاه لقب نقاش باشى به او داد و اين سمت تا اواخر سلطنت مظفرالدين شاه با وى بود. از مهمترين آثار وى تابلوى تالار آينه است كه در خلق آن حدود ۵ سال بسيار مرارت كشيد و خاطرى خوش از آن روزگار نداشت كه مصادف شد با دزدى شاگرد باغبان از نخست طاوس و بريدن سر شاگرد باغبان در محضر ناصرالدين شاه كه خود نقاش باشى نقل مى كند: چرا در بين افراد دربار كسى نبوده كه به او «ناصرالدين شاه» بگويد مرد حسابى براى چهار مثقال طلا كه انسان را سر نمى برند و از آن بدتر بر فرض كه بايد سر بريده شود چرا زير چشم تو.
ميرزامحمد غفارى در سال ۱۳۱۰ ه.ق از طرف ناصرالدين شاه به كمال الملك ملقب شد. زمانى كه ناصرالدين شاه كشته شد، كمال الملك در فكر سفر به اروپا بود. مظفرالدين شاه بر سر كارآمد و يك سال و نيم بعد، استاد از راه قزوين و رشت و انزلى به راستوف و فاركوف و وين و ونيز رسيد و بعد به فلورانس و سپس به رم. در آنجا آتليه اى گزيد و بعد به پاريس رفت و در لوور چندين پرده ساخت. زمانى كه مظفرالدين شاه به فرنگ آمد تابلوهاى استاد را به شاه نشان دادند بسيار پسنديد و شاه حكم كرد كه كمال الملك به تهران برگردد. با اين وجود استاد دو سال را در پاريس ماند و سپس به تهران بازگشت. چند وقت بعد از رجعت استاد به تهران فراش اميربهادر كمال الملك را به منزل اميربهادر راهنمايى كرد.
پس از گفت وگويى ساده اميربهادر كه تابلوهاى استاد از جمله انواع پرتره ها و به ويژه تابلوى ونوس را ديده بود به كمال الملك گفت شما فقط ونوس و بت و از اين جور چيزها مى كشيد؟ استاد با آن جنبه لطيفه گويى اش جواب داد: من نقاشم هرچه سفارش دهند مى كشم. اميربهادر گفت: مثلاً صورت حضرت عباس بن على را هم مى كشى؟ او مى گويد: بلى.
اميربهادر مى پرسد: روى چه حسابى مى كشى؟ و استاد پاسخ مى دهد: بر روى موازين، احاديث و از روى خيال. او دو تابلو را كه سفارش حسينيه بوده مى كشد. مظفرالدين شاه در فرنگ بود كه استاد راهى كربلا مى شود و دو سال در عتبات مى ماند و در كربلا و كاظمين و بغداد تابلوهايى را مى آفريند. او سرانجام قسمتى از حسين آباد نيشابور را با اندك درآمد و پس اندازش خريد كه در آنجا سرپرستى دو دختر برادرش ميرزا ابوتراب را هم برعهده داشت؛ آسيه خانم و عاليه خانم. در همين دوران وى از طرف حكيم الملك كه وزارت فرهنگ را برعهده داشت به معاونت وزارت فرهنگ انتخاب شد. ايشان به تاسيس مدرسه صنايع مستظرفه پرداخت. چندى بعد بر اثر مسائلى كه از سوى سيد محمد تدين حاصل شد كمال الملك آنجا را ترك كرد و به مشهد رهسپار شد و در نيشابور بود كه از يك چشم نابينا شد. براى مداوا به تهران آمد و پس از بهبودى دوباره به نيشابور رفت و در حسين آباد تا آخر عمر اقامت گزيد. سال هاى زندگى در حسين آباد به كندى و تنهايى مى گذشت. استاد پير، بيمار و تنها شده بود و كهولت سن، بدى ديد و رعشه دستان مانع از نقاشى كردن و يا كتاب خواندن و نوشتن او مى شد. كمال الملك در مردادماه سال ۱۳۱۹ خورشيدى در حدود ۹۵ سالگى در گذشت. دولت رضاشاه مرگ او را با بى تفاوتى ناديده گرفت. كمال الملك را بستگانش در بيرون مقبره شيخ فريدالدين عطار دفن كردند. كمال الملك در سال هاى انحطاط صنعت مينياتور در زمان قاجار ظهور كرد، پرسپكتيو را در نقاشى تجربى آموخته بود و بعد از سفر به اروپا با آن علمى آشنا شد و نقاشى را به سبك اروپايى يعنى استادان ايتاليا و فلاماند در ايران احيا كرد. او متمايل به ناتوراليسم بود. در سال هاى جوانى فريفته را فائل بود و بعدها كه در صنعت ورزيده شد به رامبراند علاقه يافت: «رافائل نكاتى دارد كه فوق توصيف است ولى من رامبراند را دوست دارم، هرچند رافائل را اعظم از رامبراند مى دانم و در آثار رامبراند بسيار شگفت زده ام.»
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 1:35  توسط سعيد
|
به یاد اکبر محمدی
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند... احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 1:59  توسط سعيد
|
احمد شاملو این "بامداد" شعر ایران که ترجیح میداد "شعرش شیپور باشد نه لالایی" در 21 آذر ماه 1304 در تهران پا به عرصه این دنیا نهاد و شش سال پیش ساعت ۹ غروب روز يکشنبه ۲ مرداد ماه 1379 در منزلش به آرامی غروب کرد. یادش گرامی باد...
اینک! چشمی بیدریغ که فانوس اشکش،
شوربختی مردی را که تنها بودم و تاریک، لبخند میزند.
آنک من ام که سرگردانیهایم را همه
تا بدین قلهی جلجتا پیمودهام.
آنک منام
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
آنک منم میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 0:52  توسط سعيد
|