تبليغاتX
شهمــــات

شهمــــات

کوش ! کجاس مرد خدا ؟

                         جهان پهلوان

جهان پهلوانا صفاي تو بادتختي
دل مهرورزان سراي تو باد
 بمانا نيرو به جان و تنت
 رسا باد صافي سخن گفتنت
 مرنجاد آن روي آزرمگين
 مماناد آن خوي پاكي غمين
 به تو آفرين كسان پايدار
دعاي عزيزان تو را يادگار
روانت پرستنده راستي
زبانت گريزنده از كاستي
دلت پر اميد و تنت بي شكست
بماناد اي مرد پولاددست
 كه از پشت بسيار سال دراز
 كه اين در به اميد بوده است باز
هلا رستم از راه باز آمدي
شكوفا جوان سرفراز آمدي
 طلوع تو را خلق آيين گرفت
 ز مهر تو اين شهر آذين گرفت
كه خورشيد در شب درخشيده اي
 دل گرم بر سنگ بخشيده اي
 نبودي تو و هيچ اميدي نبود
 شبان سيه را سپيدي نبود
نه سوسوي اختر نه چشم چراغ
 نه از چشمه آفتابي سراغ
 فرو برده سر در گريبان همه
 به گل سايه شمع پيچان همه
 به ياد تو بس عشق مي باختند
 همه قصه درد مي ساختند
 كه رستم به افسون ز شهنامه رفت
 نماند آتشي دود بر خامه رفت
جهان تيره شد رنگ پروا گرفت
به دل تخمه نيستي پا گرفت
به رخسار گل خون چو شبنم نشست
چه گلها كه بر شاخه تر شكست
 بدي آمد و نيكي از ياد برد
درخت گل سرخ را باد برد
هياهوي مردانه كاهش گرفت
سراپرده عشق آتش گرفت
 گر آوا در اين شهر آرام بود
 سرود شهيدان ناكام بود
 سمند بسي گرد از راه ماند
بسي بيژن مهر در چاه ماند
بسي خون به تشت طلا رنگ خورد
بسي شيشه عمر بر سنگ خورد
سياووش ها كشت افراسياب
و ليكن تكاني نخورد آب از آب
دريغا ز رستم كه در جوش نيست
 مگر ياد خون سياووش نيست ؟
از اين گونه گفتار بسيار بود
 نبودي تو و گفتنه در كار بود
كنون اي گل اميد بازآمده
به باغ تهي سروناز آمده
به يلدا شب خلق بيدار باش
 به راه بزرگت هشيوار باش
 كه درتنگنا كوچه نام و ننگ
 كه خلق آوريده است در آن درنگ
 تو آن شبرو ره گشاينده اي
يكي پيك پر شور آينده اي
بر اين دشت تف كرده از آرزو
تويي چشمه چشم پر جست و جو
تو تنها گل رنج پرورده اي
 كه بالا گرفته برآورده اي
 به شكرانه اين باغ خوشبوي كن
 تو از باغي اي گل بدان روي كن
كلاف نواهاي از هم جدا
پي آفرين تو شد يك صدا
تو اين رشته مهر پيوند كن
 پريشيده دل ها به يك بند كن
 كه در هفت خوان ديو بسيار هست
 شگفتي دد آدمي سار هست
 به پيكار ديوان نياز آيدت
چنان رشته اي چاره ساز آيدت
 عزيزا ! نه من مرد رزم آورم
يكي شاعر دوستي پرورم
 ز تو دل فروغ جواني گرفت
سرودم ره پهلواني گرفت
 ببخشا سخن گر درازا كشيد
 كه مهرت عنان از كفم واكشيد
 درودم تو را باد و بدرود هم
يكي مانده بشنو تو از بيش و كم
 كه مردي نه درتندي تيشه است
 كه در پاكي جان و انديشه است                                      سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 19:29  توسط سعيد  | 

معلم و شاگرد

بانگ برداشتم : آه دختر 
 واي ازين مايه بي بند و باري
 بازگو ، سال از نيمه بگذشت
از چه با خود كتابي نداري ؟
مي خرم ؟
 كي ؟
همين روزها
 آه
 آه ازين مستي و سستي و خواب
 معني ي وعده هاي تو اين است
 نوشدارو پس از مرگ سهراب
از كتاب رفيقان ديگر
نيك دانم كه درسي نخواندي
ديگران پيش رفتند و اينك
 اين تويي كاين چنين باز ماندي
 ديده ي دختران بر وي افتاد
 گرم از شعله ي خود پسندي
 دخترك ديده را بر زمين دوخت
شرمگين زينهمه دردمندي
گفتي از چشمم آهسته دزديد
چشم غمگين پر آب خود را
 پا ،‌ پي پا نهاد و نهان كرد
پارگي هاي جوراب خود را
بر رخش از عرق شبنم افتاد
چهره ي زرد او زردتر شد
 گوهري زير مژگان درخشيد
دفتر از قطره يي اشك ، تر شد
اشك نه ، آن غرور شكسته
بي صدا ، گشته بيرون ز روزن
پيش من يك به يك فاش مي كرد
 آن چه دختر نمي گفت با من
 چند گويي كتاب تو چون شد ؟
 بگذر از من كه من نان ندارم
 حاصل از گفتن درد من چيست
دسترس چون به درمان ندارم ؟
خواستم تا به گوشش رسانم
 ناله ي خود كه : اي واي بر من
واي بر من ، چه نامهربانم
 شرمگينم ببخشاي بر من
ني تو تنها ز دردي روانسوز
 روي رخسار خود گرد داري
 اوستادي به غم خو گرفته
همچو خود صاحب درد داري
 خواستم بوسمش چهر و گويم
ما ، دو زاييده ي رنجچ و درديم
 هر دو بر شاخه ي زندگاني
برگ پژمرده از باد سرديم
ليك دانستم آنجا كه هستم
 جاي تعليم و تدريس پندست
 عجز و شوريدگي از معلم
 در بر كودكان ناپسندست
بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شكستم
 ديده مي سوخت از گرمي ي اشك
ليك بر اشك وي راه بستم
با همه درد و آشفتگي باز
 چهره ام خشك و بي اعتنا بود
 سوختم از غم و كس ندانست
 در درونم چه محشر به پا بود                                     سيمين بهبهاني
+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 7:47  توسط سعيد  | 

همه جاي زندگي حكم است

   فيلم مسعود كيميايي

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 7:56  توسط سعيد  |