دائرةالمعارف شعر (به زبان انگليسي ) ، سالروز درگذشت «وحشي بافق» شاعر ايراني را در چنين روزي در سپتامبر 1583 ميلادي ذكر كرده است.
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تورا خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا
رحم بر بلبل بی برگ ونوا نیست تورا التفاتی به اسیران بلا نیست تورا
ما اسیر غم واصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خودرحم چرا نیست تورا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گل گشته گلستان باشی
هرزمان با دگری دست به گریبان باشی زآن بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشندو پریشان باشی یاد حیرانی ماآیی و حیران باشی
ما نباشیم که باشدکه جفای تو کشد
به جفا سازد و صدجور برای تو کشد
شب به کاشانهء اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود یاراغیار دل ازار نمی باید بود
تشنهءخون من زار نمی باید بود تا بدین مرتبه خون خوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من
مردم و آزرار نکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است روح پر گرم به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست زکوی تو ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چو شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سرو سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته زدامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانم و تبدیری نیست چه توان کرد کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح در ماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر موی میان بسیار است
بالب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی هست که در آزارم ومیدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم ومیدانی تو از برای تو بدین سانم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمندهء یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم زتماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند مکن قصد دل آزرده خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کردهء خویش
چند صبح آیم وازخاک درت شام روم از سر کوی تو خود کام به نا کام روم
صد دعاءگویم و آزرده به دشنام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی یار شو با منه بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع زمن زار چه می پرهیزی بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی
که تورا گفت که به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
درد من کشتهء شمشیر بلا میداند سوز من سوختهء داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند همه کس حال منه بی سرو پا میداند
پاک بازم همه کس طور مرا میداند عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
چارهءمن کن و نگذار که بی چاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیدهء تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر افکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چوهر بار دگر خواهم رفت نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف کن لطف که این بارچو رفتم، رفتم
چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پامال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ز قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تفاعل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تاکی؟
سبزهء دامن نسرین تو را بنده شوم ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین تورا بنده شوم طرزمحجوبی و آیین تورا بنده شوم
اله، اله، ز که این قاعده اندوخته ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای
اینهمه جور که من از پی هم میبینم زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم هستم آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع و لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم همه جا قصهءدرد تو روایت نکنم
دیگر این قصهءبی حد و نهایت نکنم خویش را شهرهء هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی توگوشهءچشمی زتو گاهی سهل است