از پنجاه تا هفتاد
روزي كه تركتازي انديشهء عرب
بار دگر ، ديار اهورايي مرا
پيش از دراز دستي صداميان گرفت :
تصوير من در آينه پنجاه ساله بود
وز نيشخند آينه دريافتم كه من
جز طفل سالخورده به چشمش نبوده ام،
زيرا كه بي گمان :
از لحظهء ولادت من در شبي سياه
تا آن پگاه سرد
پنجاه سال ، كودكي من ادامه داشت
پنجاه سال ، روز و شبم در گمان گذشت
وان طفل ني سوار ( كه جز من كسي نبود )
بر اسب بالدار خود از آسمان گذشت.
پنجاه سال ، نيمه شبان ، در غياب ماه
وقتي كه از دريچه به شب خيره مي شدم
خوش بود خاطرم كه نگارندهء ازل
تاريخ مرز و بوم پر آوازهء مرا
_ با خامه اي سپيد و حروفي ستاره وار _
بر لوح آسمان سيه نقش كرده است ،
وانگاه ، چون سپيده دم از راه مي رسيد :
مي ديدم آشكار كه در زير طاق ابر
باران ، حروف ميخي از ياد رفته را
_ گويي به ياد شوكت ايران باستان _
بر سطح آبهاي فرو خفته در سكون
_ همچون كتيبه هاي كهن سال واژگون _
باز آفريده است و سپس پخش كرده است.
من سرخوش از خيال :
بي اعتنا به گردش هر روزهء زمين
آسوده از شتاب هراس آور زمان
چونان كتيبه تكيه به تاريخ داشتم
وز راه دور خيره بر آثار گونه گون
_ بر نقش بيستون و بر ايوان تيسفون _
مست غرور بودم و مفتون افتخار :
چشم از زمين به جانب مريخ داشتم.
**************************
اما شبي در آخر پنجاهمين خزان
زان خواب كودكانه پريدم بناگهان
ديدم كه خاك ايزدي زادگاه من
قرباني تهاجم اعراب خانگي ست
اعرابي از سلالهء "وقاص" و ديگران
ديدم كه در قلمرو "تازي تبارها" :
سيماي آفتابي زن در حجاب رفت
ماه دو هفته : آينهء روي ديو شد
مو : لاي درز معجزه هاي كتاب رفت
وانگاه ، بر بسيط زمين : خون به جاي آب
گسترده گشت و موج زنان تا سراب رفت.
ديدم كه كورچشمي باطل ، زمانه را
بيمار كرد و ديدهءبيدار تيره شد
وانگه ، خداي نامهء موزون تازيان
با جلد زرنگار ، به شهنامه چيره شد.
ديدم كه بر سراسر آن سرزمين سبز
نور سپيد و سرخ از آن پس فرو نتافت
ديدم كه در سپيده دمش : آفتاب مرد
وآن شير پير گم شد و شمشير خود نيافت.
**************************
آري ، در آن پگاه زمستان كه ناگهان
با دومين هجوم عرب روبرو شدم :
تصوير من در آينه پنجاه ساله بود
وينك بر آستانهء هفتاد سالگي ست
اما ، به چشم دل :
اين روزگار دوزخي بيست ساله را
كي ميتوان ادامهء عمر گذشته ديد
من ، پرسشم از آينه جز اين نبوده است
كان فتنهء شگفت چه نامي به خود گرفت ؟
آشوب تازه بود و يا نظم نو ظهور
يا ضربتي كه رفته و آينهء مرا
از هم گسست و خاطره ها را به خون كشيد...
نادر نادرپور فوريه 1999